تبليغاتX
جمــع دخــترونه
-----
چند روز پیش داشتم با یکی از بچه ها تلفنی حرف میزدم ، وسط  صحبتهامون هم از این پیراشکی ها میخوردم :دی بعد از اونجایی که اون دوستم خیلی به صداها حساسه زود فهمید گفت داری چی میخوری ! صدای چیه ؟! انقدر صداشو در نیار :دی منم که کِرمو (+) هی مخصوصاً کاری میکردم بیشتر این نایلونش خِش خِش بکنه :)) کلاً خوچَم میاد لج درارم :دی بعد گفتم چیکار کنم بیشتر لجـِش دراد :دی شروع کردم هی شالاق شالاق آدانس ترکوندن :))) آی حال میداد .. آخرم گف اگه پیشت بودم میزدم لِهت میکردم :)))))

حالا خوشگلیش اینجاس که با خودمم لج میکنم :دی

داشتم قالب دُرست میکردم ! بعد رفتم فوتوشاپ شونصد ساعت طرح زدم ! بعدشم طرح رو از جاهای مخصوص علامت زدم و بریدم ! بعدش رفتم فایل PSD طرح رو پاک کنم که هی با خودم گفتم مژده نکن ! اومدیم خراب بریده باشی ! اومدیم یه جاش ایرادی چیزی داشته باشه ! نکن .. ولی با توجه به همون کِرمو بودنم با خودمم لج کردم و پاکش کردم :)) بعد که رفتم از عکسهای بریده شده استفاده کنم دیدم بععععله ! اشتباه بریدم :|

هیچی دیگه ! مثل این اُسکلا نشستم دوباره طرح زدم :(( "ترک عادت به موجب مــَرَض است جانم !"

پ.ن:آهنگ "توبه از امیر عباس" رو دانلود کردم ! جالبه .. خواستید دانلود کنید [Download]

"پیشنهاد آهنگ از سایت حضرت والا مامبو جامبو"

نویسنده:مــژده

موضوع : روز نویس
| شنبه دوازدهم دی 1388 | 6:45 PM | |

میلاد حضرت "مسیح" بر تمام مسیحیان عزیز مبارک باد

موضوع : روزهای خاص
| جمعه یازدهم دی 1388 | 7:16 PM |

کلی از سر و ته کلاسا زدیم و منت این استادا رو کشیدیم تا بالاخره تونستیم 16 روز فرجه بگیریم.ازدهم تا بیست وششم دی.دیروز آخرین روز بود و کلاسا به شکل mp3 برگزار شد و منو سارا واسه ساعت 6 بلیت گرفتیم.نا گفته نماند که آخرین کلاسو جیم شدیم !

تو اتوبوس منو سارا ردیف دوم نشسه بودیم . اصلا حواسمون نبود که تماماً اطرافمون پسر نشسه و بلند بلند حرف می زدیم_خصوصاً اینکه جفتمون هندزفری داشتیم و همین باعث شده بودیم جای حرف ، داد بزنیم ! _ اونم از چی؟ از رفتار پسرای کلاسمون و گاهاً نحوه آرایش بعضی از دخترا ! وحتی اینکه دقت کردی فلان پسر تازگی ها ابروشو چه خوشگل برداشته ؟!

خلاصه متوجه اطرافمون نبودیم و غربت بازی هامون ادامه داشت تا اینکه اتوبوس وسط راه وایساد.اول مهم نبود واسمون ولی وقتی فهمیدیم حدود 4 ساعته که راه بنده ویه تصادف سنگین شده ، یه سکته خفیف زدیم !

بدتر از همه اینکه حالا که ما ساکت شده بودیم و داشتیم دق می کردیم این پسرا حرفشون گرفته بود و مسخره بازی در می آوردن که بابا مگه چن تا جسد چیه که مردمو این همه علاف کردن !! و عمق فاجعه این جا بود که از این همه لِق بازی نا خواسته منو سار ا_ گاهی تا سر حد مرگ می خندیدیم البته تا جایی که می شد آهسته _ یکی از این پسرا مُدام بر می گشت و ما رو نیگا می کرد. دو ساعت و نیم گیر بودیم تا بالاخره مورچه وار شروع به حرکت کرد. وقتی فهمیدم یکی از این پسرای اطرافمون از اقوام نزدیکمون بوده و من این همه آبرو ریزی کردم دوس داشتم آب می شدم.....کلاً من هیچ موقع تا سرم به سنگ نخورده آدم نمی شم!

 نویسنده : شبنم

موضوع : خاطره ها
| پنجشنبه دهم دی 1388 | 11:43 PM | |